• وبلاگ : تصوير تازه
  • يادداشت : ما گم شديم !
  • نظرات : 0 خصوصي ، 8 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + طيبه مخبر 

    به نام خدا

    سلام.خيلي لذت بردم.نمي دونم چرا ولي وقتي مطلبتونو خوندم ياد اين شعر از فريدون مشيري افتادم:

    تنها نگاه بود و تبسم ميان ما

    تنها نگاه بود و تبسم!

    اما...نه!

    گاهي از تب هيجان ها

    بيتاب مي شديم

    گاهي كه قلب هامان

    مي كوفت سنگين

    گاهي كه سينه هامان

    چون كوره مي گداخت

    دست تو بود و من-اين دوستان پاك-

    كز شوق سر به دامن هم مي گذاشتند

    وز اين پل بزرگ -پيوند دست ها-

    دلهاي ما به خلوت هم راه داشتند...

    اي سر كشيده از صدف سالهاي پيش

    اي بازگشته از سفر خاطرات دور

    آن روزهاي خوب

    تو آفتاب بودي بخشنده،پاك،گرم

    من مرغ بودم مست و ترانه گو

    اما در آن غروب كه از هم جدا شديم

    شب را شناختيم...!

    اين روزها دارم سعي مي كنم از دل شروع كنم...

    دعا كنيد پيداش كنم...

    اميدوارم هميشه در پناه حق شاد و پيروز و سربلند باشيد.

    طيبه

    پاسخ

    سلام دوست عزيزم لطف كردي سر زدي ،واز شعر زيبايي كه نوشتي ممنون .اميدوارم دراين ماهاي زيبا وقتي داري از دلت شروع مي كني ما رو هم دعا كني در پناه حق